قهرمان ميرزا عين السلطنه
82
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
هيچ چيز ندارد ، نه يك قنداق . او هم مىگفت وقتى كه مرد من يك قراول رفتم زدم . يك كلاه دارد كه مال چهل سال قبل است . هيچ نمىخندد . اگر او را پشكل ( ؟ ) وقتى كه ميگوئى يعقوب جواب مىدهد بلى آقا ، به نوشتن برنمىآيد . خيلى خوشحال بوديم ، مىخنديديم ، داد مىزديم . زبان الموت سه جور است . خانهاى رشوند تركى حرف مىزنند . بعضى از دهات فارسى حرف مىزنند و دهاتى [ ها ] تاتى حرف مىزنند . اين زبان تاتى بالا برو را ميگويد « جورا » ، پائين بيا را مىگويند « جىرا » ، وقتى كه خرس درآمده بود اين مىگفت « هاى درآمو » ، آن مىگفت « كدخدا جىرا » . بالا كه مىرفت مىگفتند « جورا » . صدا پيچيده بود در ميان كوه . رفتيم اسبها را سوار شديم رفتيم در شورستان . دو شورستان است : يكى پائين يكى بالا . ما شورستان كه تكه مىگفتند ناهار خورديم . يك بار خرس را آوردند . خرس ماده است . آنجا شيرش را ديديم . بچههايش رفتند آن طرف . ده نفر يك خرس را آوردند . با وجودى كه به اين ده نزديك بود . بعد از ناهار رفتيم يك قدرى تماشاى خرس را نمودم . اين را در روزنامه نوشتم . روز شنبه بهرام خان يك خرس زده بود . شب رفته بود به ده دهك با دو سه نفر با كامران كه خواهرزادهء خودش است كه كشيك بكشند كى مىرود صبح بيايد حضرت و الا را خبر كند . خرس بالاى درخت توت رفته بود . بو كشيده بود خبردار شده بود كه اينجا آدم است . از درخت به زير آمده بود و رفته بود جلوى بهرام خان ، چنان كه نفس خرس به بهرام خان مىخورد . بهرام خان تفنگ را راست كرد و انداخت خورده بود به زير چشم خرس و از رانش به در رفته بود . نعره كشيده بود افتاده بود . صبح آورد به تركان ، خرس بسيار بزرگى بود . ده دوازده سال داشت . هيچ چنين خرس نديده بودند به اين بزرگى . عوض آن خرس امروز اين خرس را براى ما پيدا كرد . پيادههاى الموت چنان در كوه مىروند كه از بز بهتر . به خدا چنان سربالا و سرپائين مىروند كه چه بنويسم . مىگويند كه اگر ما از خرس بترسيم در اينجا زندگى نمىتوانيم بكنيم . بچههاى ده دوازده سيزده سالهشان از مردهاشان بهتر مىروند . هر يكى يك چوب دستشان بود . هركه كارد يا قمه داشت بسته بود . هركه نداشت داس بسته بود . تماشاى بسيارى داشت . امروز يك نفر شاگرد آبدار را آورديم شكم خرس را خالى كرد . يك انبار بسيار بزرگى بود . به قدر سه چهار ذرع روده داشت . اما اين خرس از خرسى كه بهرام خان زده بود كوچكتر بود . آن نر بود اين ماده . اين شير هم داشت . بعد يعقوب شكارچى با دو نفر ديگر آمدند كه پوست او را با دندانهايش بكنند بياورند . ما سوار شديم از آن راه رفتيم . از راه دم رودخانه آمديم . شش از دسته گذشته وارد كوچنان شديم . در نزديك ده ابو القاسم يك كبوتر در سرآب روى هوا زد . در فارسآباد از زمينهاى برنجكارى كه رد شديم آقا جمشيد نشسته بود ، عليمردان يك تونك ( ظ : تنگ ) دستش بود ، با تونك رفت كه تونك را به سر آقا جمشيد بزند كه يكبار با اسب معلق خورد . اسب روى عليمردان غلت خورد . اسب بلند شد ايستاد . عليمردان نشست . همينطور اسب را نگاه مىكند . آقا جمشيد گفت مولا گردنت را